ایمان خرافه نیست، بلکه تجربه ای واقعی از وجود خداوند است و شاهدان بسیاری هستند که شخصاً محبت و قدرت مطلق خداوند را تجربه کرده اند. امیدوارم فقط چند مورد از شهادت ها را بتوان در اینجا برای به اشتراک گذاشتن با شما انتخاب کرد. برای شهادت بیشتر، لطفاً به وب سایت کلیسا مراجعه کنید
زبان خود را انتخاب کنید
پرچم های ترجمه شده به زبان های مختلف را فشار دهید

شهادت کلیساهای عیسی واقعی در سراسر جهان
کلیسای عیسی واقعی
گریس شگفت انگیز
نوشته شده توسط خواهر فنگ جینمی، کلیسای سانژونگ کلیسای مسیح واقعی
ماهنامه روح القدس شماره 548 – مه 2023
هاللویا، من به نام خداوند ما عیسی شهادت می دهم:
سفری از ایمان
قبل از اینکه به خداوند ایمان بیاورم، خانواده ام در وضعیت مالی سختی قرار داشتند. خانه مان رهن داشتیم و مادرم مجبور شد برای دیگران غذا درست کند. پدرم اغلب با برادر بزرگترم درگیری داشت و من بارها شاهد اتفاقات ناخوشایندی بودم. هر وقت احساس میکردم غرق میشدم و فکر خودکشی میکردم، به بالکن میرفتم و دعا میکردم و میگفتم: «خدایا، لطفاً مرا راهنمایی کن تا خدای واقعی را پیدا کنم تا بتوانم واقعاً به او تکیه کنم.»
در واقع، یک روز در حالی که در کارخانه کار می کردم، خدا خواهری را از کلیسای یونگه نقل مکان کرد. وقتی از شرایط ناخوشایند من شنید، مرا به کلیسا آورد. اوایل آگوست 1978 بود که شروع به شرکت در جلسات بشارت در کلیسای یونگه کردم. از روز اول تا روز پنجم، وقتی بعد از جلسات به خانه برگشتم و سعی کردم شب بخوابم، به محض اینکه چشمانم بسته شد، شش دیو با شمشیرهای سامورایی به سمت من آمدند و گفتند: «شما اجازه ندارید به کلیسا بروید. و به عیسی ایمان بیاور!» آن شیاطین نیز گفتند: «اگر ما را بپرستی، همه چیز دنیا را به تو خواهیم داد.» اما من گفتم: "من عیسی را به هر چیزی که شما پیشنهاد می کنید ترجیح می دهم."
هر روز حدود ده دقیقه این اتفاق می افتاد. بعداً به شیاطین گفتم: «هرچقدر هم که بخواهید مانع من شوید، باز هم به کلیسا خواهم رفت. من عیسی را دارم که باید به او تکیه کنم و از هیچ روشی که شما علیه من استفاده می کنید نمی ترسم!» شیاطین وقتی ایمان راسخ من را دیدند نتوانستند با من کاری کنند و رفتند.
بعد از برخوردهای روزانه با شیاطین، یکی دو ساعت از خواب بیدار می شدم و دعا می کردم. بعد از این پنج روز دیگر شیاطین اذیتم نکردند. در آن زمان شیاطینی که می دیدم لاغر و تیره و زشت بودند.
چشم انداز خداوند
دو ماه بعد، یک روز غروب، در قلبم بسیار پریشان شدم، برای همین در اتاقم زانو زدم تا نماز بخوانم. هنگام نماز، خداوند عیسی را دیدم که جامهای سفید پوشیده بود و موهای بلندش تا شانههایش پایین بود و لباسهایش میدرخشید. او مرا به سفری در مسیر ملکوت آسمان برد.
عیسی جلوتر از من رفت، حدود دو یا سه قدم دورتر، و به من گفت: «اگر میخواهی مرا دنبال کنی، باید متمرکز، صبور باشی و تا انتها دنبال کنی. نمی توانی تا نیمه راه برگردی.» او همچنین خاطرنشان کرد که اگر روی پیمودن این مسیر به سوی ملکوت بهشت تمرکز نکنم، ممکن است تصادفاً در "گودال بی ته" بیفتم و نتوانم از آن بالا بروم. این یک پرتگاه عمیق بود، به شدت وحشتناک!
علاوه بر این، خداوند عیسی همچنان مرا به سمت مدخل ملکوت آسمان هدایت می کرد. دروازه های بهشت را باز دیدم که نور درخشان و زیبایی از درون می تابد. در آن لحظه بسیار خوشحال بودم، اما خداوند عیسی به من گفت که هنوز نمی توانم وارد شوم زیرا روح القدس را دریافت نکرده بودم و تعمید نداده بودم. بعد از نماز دلم خیلی روشن شد.
تعمید و تعلق به خداوند
در سومین ماه جستجوی ایمان، در 12 نوامبر 1978، پس از دریافت تعالیم از رهبران کلیسا، به محل تعمید زیر پل هسیو لانگ در سیندیان کریک رفتم. هنگام غسل تعمید، آب اطراف من گرم بود، اصلا سرد نبود. این غسل تعمید خون گرانبهای عیسی بود، معجزه ای بزرگ از جانب خدا، و من واقعاً سپاسگزارم.
لطف خدا خیلی زیاد است! پس باید مرتب دعا کنیم و به خدا نزدیک شویم تا خدا به حرف ما گوش دهد! مهمترین چیز این است که خداوند به قلب ما نگاه می کند و ما باید "قلب پاک" داشته باشیم. ما نباید در سخنان خدا شک کنیم بلکه باید از آنها پیروی کنیم و اطاعت کنیم. تنها در این صورت است که خداوند با ما خواهد بود و دعای ما مؤثر خواهد بود. (در طول جستجوی ایمان، با مداخله خداوند شفای گلو و دندان درد دریافت کردم.)
شیطان مانند شیر غرش می کند
در سال اول ایمانم، یک روز شنبه هنگام شرکت در مراسم سبت، در خوابگاه کانون دانشجویی چرت زدم. حوالی ساعت 1:30 بعد از ظهر، درست زمانی که می خواستم از خواب بیدار شوم، شیطان از پنجره بالای در به پایین پرواز کرد. در کمتر از یک دقیقه، به سرعت روی من فرود آمد و من را به زمین چسباند و باعث شد که نتوانم حرکت کنم. من نام خداوند عیسی را خواندم و پنج یا شش بار شیطان را سرزنش کردم. شیطان هم دهان و گلویم را فشار داد تا صدایی در نیاورم. در قلبم، به ذکر نام خداوند عیسی ادامه دادم تا شیطان را دور کنم. سرانجام، شیطان بدنم را ترک کرد و در کمتر از یک دقیقه به بیرون پرواز کرد. در آن لحظه احساس کردم که سنگ سنگینی از قلبم برداشته شده است و احساس آرامش کردم! از آن به بعد به این فکر افتادم که «از مجالس و نماز غافل نشویم. در غیر این صورت، شیطان ممکن است ما را مانند یک شیر ببلعد.» اینگونه است که می توانیم بر شیطان غلبه کنیم و مسیر ملکوت آسمان را با موفقیت طی کنیم.
شادی در روح القدس
در ماه مه 1980، در جریان جنگ صلیبی احیای معنوی بهار، من به دنبال روح القدس بودم و روح القدس مرا به وفور پر کرد. حتی از روی زانو پریدم و تمام بدنم عرق کردم. قابل توجه ترین چیز این بود که وقتی روح القدس را دریافت کردم، بسیار خوشحال شدم. با پدر بهشتی احساس نزدیکی می کردم، انگار که ما رابطه پدر و دختری داریم. احساس می کردم دریا در شکمم می پیچد و زبانم به سرعت در حال حرکت است. تمام بدنم گرم شده بود. این شادی را نمی توان جایگزین یا با هیچ چیز دیگری مقایسه کرد. این یک شادی عمیق بود، حتی با ارزش تر از هر طلا، نقره، یا جواهرات. من واقعاً بسیار خوشحال شدم که خداوند عیسی مرا بسیار دوست دارد و او تمام خواسته های من را برآورده می کند! من از پدر آسمانی مهربانمان تشکر می کنم که چنین فیض بزرگی را به من عطا کرد!
حضور خدا
در مدت اقامتم در کانون دانشجویی، یک شب بعد از مصرف پاپایا دچار اسهال شدم. با این حال، با دعای وزیر لین و برادران و خواهران، شفای معجزه آسایی را تجربه کردم. در سال 1359، حادثه دیگری رخ داد که هنگام عبور کامیون از ورودی یک کوچه، هنگام توقف موتورسیکلت خود از پایین افتادم. پای راستم را زخمی کردم و باعث تورم آن شدم. با این وجود من طبق معمول به سر کار ادامه دادم.
همکارانم از من اصرار کردند که به پزشک مراجعه کنم، اما من گفتم: "خدا را شکر، من خدای واقعی را در بهشت دارم، یک دکتر قدرتمند که می تواند مرا شفا دهد!" بعداً، وزیر لین یونگجی، که در نماز صبح به من ملحق شد، برای دعا روی من دست گذاشت. در عرض یک هفته، تقریباً در روز پنجم، شفا یافتم. وقتی همکاران من شاهد این معجزه بودند، گفتند: "کلیسای شما واقعاً حضور خدا را دارد!" خدا را شکر می کنم که ایمانم را تقویت کرد!
ازدواج و زایمان
در سال 1981، دیکون ژانگ و خواهر لای لان از کلیسای یونگه، برادری را برای مسابقه احتمالی به من معرفی کردند. بعد از جلسه از خدا خواستم ببینم این خواسته او بوده یا نه. با این حال هیچ نتیجه ای حاصل نشد. بعداً وزیر لین برادر کوچکتر خود را به من معرفی کرد و من دوباره به درگاه خداوند دعا کردم و خواستار تحقق اراده او شدم. روند به آرامی پیش رفت و هر دو خانواده با این مسابقه موافقت کردند. مراسم نامزدی در کلیسای یونگه برگزار شد، جایی که من در میان مؤمنان احساس خویشاوندی کردم و بیشتر مردم در آن شرکت کردند.
پس از ازدواج در کلیسای سانچونگ، به خداوند دعا کردم و گفتم: «به دلیل ایمان ضعیفم، از خدا میخواهم که گوش دهد. دعای من این است که اول یک دختر داشته باشم بعد یک پسر. آنها باید مطیع، عاقل و عاقل باشند و فرزندان خوب خدا باشند.» خداوند عیسی خواسته های من را برآورده کرد. مادربزرگ، پدرشوهر و مادرشوهر من از بچه ها خوشحال و دلسوز بودند.
حضور و عنایت خداوند
وقتی پسرم، ژوسنگ، هفت یا هشت ماهه بود، یک شب بی وقفه گریه کرد. مادرشوهرم فکر کرد که ممکن است به خاطر ناراحتی یا خارش باشد، از من خواست بچه را حمام کنم. بعد از حمام کردن، او به گریه ادامه داد و من او را در حالی که فریاد می زدم «هللویا» نگه داشتم. فقط با یک فریاد گریه اش قطع شد. سپس از خانواده ام خواستم که با هم دعا کنند و نام خداوند عیسی را برای بیرون راندن شیطان بخوانند. تا حوالی ساعت چهار صبح نماز خواندیم و تنها پس از آن ژوسنگ گریه اش را قطع کرد و با آرامش به خواب رفت. این کار شیطان بود پس نباید از نماز غافل شویم!
در سال 1984، وقتی دخترم، آیژن، سه ساله بود، یک روز، صاحب یک رستوران غذاهای دریایی روبروی خانه ما او را دوست داشتنی یافت و او را به داخل رستوران آورد و چیزی را که آنها عبادت کرده بودند به او داد. صاحبش نمیدانست که نمیتواند چیزی را که پرستش شده است بخورد. بعد از اینکه آیژن آن را خورد، کمی بعد استفراغ کرد. تنها زمانی که همسایه ما به مالک در مورد ایمان ما به عیسی اطلاع داد، آنها از این وضعیت مطلع شدند. این راه خدا بود که به کافران اطلاع داد که ایمان ما به عیسی واقعی به معنای حضور روح خداست!
در سال 1986، زمانی بود که آی ژن سرما خورد. آن شب، وقتی همه خانواده ما با هم نماز خواندند، شیطان از دهان آی ژن استفاده کرد و گفت: "دعا نکن، دعا نکن!" دوبار گفت. با این حال، ما به دعا ادامه دادیم و به طور معجزه آسایی، پس از دعا، آی ژن از خداوند عیسی شفا گرفت. به همین ترتیب، وقتی پسر ما زو شنگ نوزاد بود، یک شب تب داشت، اما پس از اینکه خانواده با هم دعا کردند، توسط خدا شفا یافت و تب فروکش کرد.
وقتی دختر و پسرمان جوان بودند، اغلب غذاهای یخ زده می خوردند که در نهایت منجر به آسم می شد. تا زمانی که آنها بزرگ شدند و در مدرسه راهنمایی در یک خلوت معنوی دانش آموز شرکت کردند و به خداوند عیسی دعا کردند که شفای کامل دریافت کردند. علاوه بر این، در آن خلوت روحانی دانشجویی، خداوند روح القدس را نیز به آنها عطا کرد. این لطف بزرگ خداوند و جلوه ای از عنایت و حضور اوست.
وسوسه شیطان و تادیب خدا
در مدتی که در بانکیائو زندگی می کردم، دوره ای بود که ایمانم ضعیف بود و به ندرت نماز می خواندم. در نتیجه خداوند به شیطان اجازه داد تا مرا وسوسه کند. یک شب بعد از اتمام کار و به دلیل ضعف ایمان، بدون نماز به خواب رفتم. به محض اینکه چشمامو بستم شیطان اومد اذیتم کرد. من ترسیدم و سریع فریاد زدم: "هللویا!" شیطان به یک سگ وحشی درنده تبدیل شد و مرا تعقیب کرد و سعی کرد مرا گاز بگیرد. سپس دوباره فریاد زدم هللویا، اما شیطان تبدیل به میمون شد و مرا تعقیب کرد و باعث آسیب شد. حتی به یک جانور وحشی تبدیل شد که ظاهراً می خواست مرا ببلعد. با ترس از خواب بیدار شدم و بلافاصله برای دعا زانو زدم.
مادر شوهرم پرسید که چرا روح القدس را از دست داده ام. من به سرعت به درگاه خدا توبه کردم و گفتم: "خداوندا، لطفاً یک فرصت دیگر به من بده و دوباره روح القدس را به من عطا کن. دفعه بعد جرأت نمی کنم از نماز غافل شوم. خداوند عیسی، مرا ببخش و ببخش.» بعداً با رحمت و بخشش خداوند دوباره روح القدس را دریافت کردم. من به خاطر محبت خدا و اینکه او روح القدس را بار دیگر به من عطا کرد سپاسگزارم. از آن لحظه به بعد دیگر جرأت نکردم از نماز غافل شوم. این انضباط خدای پدر است و من همیشه آن را به یاد خواهم داشت.
چشم انداز پادشاهی بهشت
در سال 1994، در پنجمین روز پس از اینکه پدر شوهرم، لین شیانگتائو، توسط خداوند به خانه فراخوانده شد، در حالی که من خواب بودم، درست پس از بستن چشمانم، خداوند عیسی به من اجازه داد تا خودم و عموی دومم را ببینم که گرفته شده اند. به جایی که پدرشوهرم زندگی می کرد، یعنی ملکوت بهشت. همانطور که راه می رفتیم، گل ها، گیاهان و درختان را دیدم که در همه جای ملکوت بهشت می درخشیدند. وقتی به خانه پدرشوهرم رسیدیم، خانه بزرگ و زیبا بود، حتی از هر چیزی که از طلا، نقره یا جواهرات گرانبها ساخته شده بود، شکوهمندتر بود. پدرشوهرم خوشحال شد و گفت: «در مواقع عادی، ما باید به کارهای مقدس تری بپردازیم، انجیل را منتشر کنیم، مردم را به سوی خداوند هدایت کنیم و هدایای بیشتری بدهیم. تا زمانی که در این دنیا هستیم، باید اصول خدا را درک کنیم و به آن احترام بگذاریم.» در آینده، ما دارایی ها و برکات بیشتری در ملکوت بهشت خواهیم داشت.
غذای روزانه ما را امروز به ما عطا کن.
قبل از هر جستجوی شغلی از خدا کمک می خواهم. من به خدا دعا می کنم و می گویم: «پروردگارا، پدر آسمانی مهربانم، به دلیل ضعف ایمانم، از تو می خواهم که ایمانم را افزایش دهی و آن را قوی تر کنی. لطفاً مرا کامل کنید و اگر شغلی که میخواهم مطابق میل شما باشد، از خدای حقیقی میخواهم که آن را هدایت و به کمال برساند.» هر بار بعد از نماز، شغلی را به راحتی پیدا می کنم و با خیالی آسوده به آن رسیدگی می کنم. خداوند عیسی همیشه با من است و دعاهای من را می شنود!
دست لرد زخم خورده میخ
در حدود سال 1991، من سه بار همان خواب را دیدم. در حالی که خواب بودم، شیطان را دیدم که می خواهد مرا به مکانی تاریک هل دهد و فریاد زدم: «هللویا، پروردگارا مرا نجات بده». سپس خداوند عیسی دست مرا گرفت و به مکانی نورانی برد. وقتی خداوند دستش را دراز کرد، من حتی زخم های ناخن را روی کف دستش دیدم!
سرزمین شکوهمند
در ژانویه 2002، یک شب، درست پس از بستن چشمانم، خداوند عیسی به من گفت: "خانه بهشتی آماده است." او از من خواست که به شهادت دادن، هدایای بیشتر، دعاهای بیشتر، شرکت در مجالس بیشتر و خواندن کتاب مقدس ادامه دهم. گفت در آینده برکت و فراوانی بیشتر خواهد بود!
در ماه فوریه، در یک روز معین، خداوند مرا به دیدن مکانی برد که در ملکوت آسمان در آنجا اقامت خواهم داشت. زیبا و جادار بود. از خداوند خواستم که آیا می توانم آنجا بمانم و به دنیا برنگردم. خدا به من گفت که نمی توانم چون ماموریتم هنوز کامل نشده است. من باید به جهان باز می گشتم و آنچه را که دیده بودم، شنیده و دریافت کرده بودم از نظر فیض شهادت می دادم و انجیل را بیش از پیش منتشر می کردم. با انجام این رسالت در آینده از برکات بهشتی برخوردار می شوم.
در ماه ژوئن، خداوند بار دیگر بر من ظاهر شد و گفت که نباید وظایفی را که به من سپرده بود فراموش کنم. به این ترتیب، در خانه بهشتی، آنچه را که خداوند برای من آماده کرده است، دریافت خواهم کرد.
نتیجه:
در ژانویه 2005، من یک رویای عجیب دیدم. من خودم را در ساختمانی دیدم که به سرعت در حال غرق شدن است، اما وقتی فریاد زدم «هللویا»، زمین زیر من دیگر فرو نرفت و من با آرامش در آنجا ایستادم. لطفی که خداوند به ما داده کافی است، پس او هرگز ما را ترک نخواهد کرد. فقط باید مراقب باشیم که خدا را فراموش نکنیم یا از او دور نشویم!
همیشه در خداوند شاد باشید. بازم میگم شاد باش مهربانی شما بر همه آشکار شود. خداوند نزدیک است. نگران هیچ چیز نباشید، بلکه در هر موقعیتی با دعا و استغاثه، با شکرگزاری، درخواست های خود را به درگاه خداوند مطرح کنید. و صلح خدا که فراتر از هر فهمی است، قلب و ذهن شما را در مسیح عیسی حفظ خواهد کرد. سرانجام، برادران و خواهران، هر چه حق است، هر چه نجیب است، هر چه حق است، هر چه پاک است، هر چه دوست داشتنی است، هر چه قابل تحسین است - اگر چیزی عالی یا ستودنی است - به این چیزها فکر کنید. هر آنچه از من آموخته اید یا دریافت کرده اید یا از من شنیده اید، یا در من دیده اید، آن را عملی کنید. و خدای صلح با شما خواهد بود. من در خداوند بسیار خوشحالم که سرانجام نگرانی خود را نسبت به من تجدید کردی. در واقع، شما نگران بودید، اما فرصتی برای نشان دادن آن نداشتید (فیلیپیان 4:4-10).
بگذارید پیام مسیح در میان شما پربار ساکن شود، همانطور که با مزامیر، سرودها، و سرودهای روح، یکدیگر را با تمام حکمت تعلیم و نصیحت می کنید، و با شکرگزاری در دل خود برای خدا آواز می خوانید (کولسیان 3:16).
باشد که تمام جلال و ستایش از آن خدای حقیقی در بهشت باشد. هاللویا، آمین.
شهادت: امتحان برای ورود به بهشت
تاریخ: 12 نوامبر 2016، بعد از ظهر
مکان: کلیسای مسیح واقعی، کلیسای هونگلو، شهر فوکینگ
شاهد: چی دونگچین، وزیر تمام وقت در کلیسای سوژو، استان جیانگ سو (منطقه شبانی ماچانگ، شهرستان شویانگ)
شهادت اول: فصل خانواده - چشم انداز پدر
به نام خداوند ما عیسی مسیح، من، چی جین هوا، به عنوان یک پدر شهادت می دهم. پدرم امسال بالای هشتاد سال سن دارد. اوایل اردیبهشت مریض شد و در بیمارستان بستری شد. به دلیل دخالت کلیسا در مذاکرات با دولت، او نمیتوانست آنجا را ترک کند و برای مراقبت از والدین مسن ما برگردد. از درک، کم کم عصبانی شد. اواخر خرداد مادرم به من زنگ زد و گفت: «حال پدرت خوب نیست. سریع برگرد، وگرنه ممکن است آخرین فرصت دیدن او را از دست بدهی و در کودکی احساس گناه می کنی.» از سوژو به شویانگ برگشتم و به محض ورود به در، از یک اداره دولتی با من تماس گرفت. پس از گفتگوی کوتاه با پدرم، با عجله به کلیسای سوژو برگشتم و دو روز با دولت کار کردم. بعد دوباره از مادرم تماس گرفتم که پدرم چهار روز است که چیزی نخورده است. من عمیقاً غمگین شدم. آن شب با عجله به خانه برگشتم.
صبح روز بعد پدرم به شدت سرفه می کرد. او از آسم رنج می برد که بعدها به بیماری قلبی و ریوی تبدیل شد. او مدام سرفه می کرد و با تکیه بر اکسیژن به سختی نفس می کشید. بلغمی در گلویش دیدم ولی قدرت سرفه کردنش را نداشت. پس او را بلند کردم و به پشتش زدم، و او توانست مقداری خلط سرفه کند. صورتش بنفش شد و به سختی نفس کشید. دلم شکست و در کنار تختش زانو زدم و به درگاه خدا دعا کردم: «پروردگارا، اگر وقت پدرم است و او در روح دوباره متولد شده است، از تو می خواهم که او را ببری و از این رنج خلاصش کنی. باشد که او به هنگام مرگ نام تو را جلال دهد. اگر هنوز وقت دارد، اشتها به او بده و بگذار چیزی بخورد...» من و مادرم بیست دقیقه با گریه دعا کردیم. وقتی ایستادم و اشک هایم را پاک کردم، مادرم گفت: «گریه نکن. همه باید این راه را طی کنند.»
از آنجایی که عمیقاً به خاطر نداشتن وقت همراهی و مراقبت از پدرم احساس مسئولیت می کردم، داشتم اشک هایم را پاک می کردم که ناگهان پدرم از خنده منفجر شد و گفت: "هاهاها" و با سه انگشت اشاره "باشه". چند بار پشت سر هم خندید و مامانم گفت داری چیکار میکنی؟ کودک را نترسان.» من و مادرم دست دادیم و متعجب بودیم که پدرم چه دیده است. پدرم با چشمان بسته به ژست «خوب» ادامه داد. بعد از حدود دو سه دقیقه چشمانش را باز کرد و من پرسیدم: بابا این حرکت یعنی چه؟ دوباره خندید و گفت: سه فرشته. برای تأیید اینکه آیا او واقعاً فرشتگان را دیده است، پرسیدم: «چرا سه فرشته؟ مردم اغلب در مورد دو فرشته صحبت می کنند. چرا می گویید سه؟» او پاسخ داد: چگونه فرشتگان را نشناسم؟ اگرچه به دلیل بلند قد بودن نمی توانستم صورت آنها را ببینم، اما لباس هایشان سفید بود و نور می تابید و نمی توانستم چشمانم را باز کنم. اون موقع فهمیدم چرا با چشمای بسته میخنده.
I asked further, “So, what did the three angels come to do?” My father said, “The first angel said, ‘I will heal your illness.’ The second angel said, ‘I was supposed to take you away, but you couldn’t come. You didn’t do any work, and you’ve lived for so long without leading anyone to believe in the Lord, so you can’t come.'” Surprisingly, my father didn’t have any difficulty breathing. I asked, “What about the third angel?” He replied, “The third angel held two books and was checking accounts with me. One book recorded good deeds, and the other recorded bad deeds.” Curious, I asked, “Can you tell me the highlights of the good and bad deeds?” He said, “I saved three people, and all of them are recorded in the book of good deeds.” I asked my mother if she knew about these incidents, and she confirmed it. At that time, my father was a barefoot doctor in the village and knew acupuncture. He had saved three people. Then I asked, “What about the bad deeds?” My father felt embarrassed and couldn’t say it, but after my persistent questioning, he finally admitted to something he had done when he was young that betrayed my mother. I confirmed this with my mother. Although these incidents occurred before his baptism, God had recorded them all because they did happen. I asked my father, “Do you acknowledge them?” He replied, “I did them myself, so how could I not acknowledge them?” He spoke without any difficulty in breathing.
چون پدرم چهار روز بود که چیزی نخورده بود، همه خانواده و مردم روستا به دیدنش آمدند. همه فکر می کردند این پیرمرد در شرف مرگ است. پدرم هر کسی را که می دید انجیل را موعظه می کرد. هر بار که گروهی می آمدند، می گفت: «باید به عیسی ایمان بیاورید. بگذارید به شما بگویم، امروز نتوانستم به ملکوت آسمان وارد شوم، فقط به این دلیل که به شما انجیل را موعظه نکرده ام.» بعداً حتی مردم روستای همجوار که شنیده بودند این فرد نزدیک به مرگ است اما بهبود یافته بود به دیدن او آمدند. پدرم نه خورد و نه نوشیدند، با این حال چندین روز به موعظه انجیل ادامه داد. در دلم تعجب کردم: «خداوندا، آیا او را در این چند روز رها کردی تا انجیل را بشارت دهد؟ چرا هنوز نمیخورد و نمینوشد؟» صدای پدرم موقع صحبت بلند بود و همیشه لبخند می زد. هرگاه کسی را می دید، موعظه می کرد و کسانی که قبلاً از استراحت خودداری می کردند، بیدار شدند و شروع به برگزاری سبت کردند.
روز نهم دستم را گرفت و من پرسیدم می خواهی کمکت کنم لباست را عوض کنی؟ سرش را تکان داد و در همان لحظه دیدم چشمانش باز و بسته می شود. شخصی از روستا که زمانی نجاتش داده بود به ملاقاتش آمد. آن شخص گفت پدرم جانش را نجات داده و میخواهد در چند روز آخر او را همراهی کند. این شخص در کمک به افراد بیمار لاعلاج برای تعویض لباس و گرفتن نبض آنها برای تعیین اینکه آیا نزدیک به مرگ هستند یا خیر مهارت داشت. نبض پدرم را چک کرد و گفت: «نبض نامنظم است. دستش را لمس کن.» وقتی دست پدرم را لمس کردم هوا سرد بود و پاهایش تا زانو سرد بود. از پدرم پرسیدم لباست را عوض کنم؟ سرش را تکان داد و گفت: هنوز نه. برو و همه اعضای خانواده را جمع کن.» همه را با هم صدا کردم و پدرم گفت: «سه چیز باید به تو بگویم:
اول اینکه وقتی رفتم گریه نکن چون یه فرشته منو به بهشت میبره که جای فوق العاده خوبیه پس گریه نکن. دوم، کسانی که ایمان ندارند باید به سرعت به عیسی ایمان بیاورند، و کسانی که ایمان دارند باید صادقانه از تعالیم او پیروی کنند. ثالثاً، به عنوان یک خانواده، در این دنیا زندگی می کنید، مهم نیست که با چه شرایطی روبرو می شوید، به یاد داشته باشید که فقط نیکی کنید و از انجام کارهای بد خودداری کنید. هر بدی ثبت می شود و در آینده قضاوت می شود.» بعد از اینکه دستوراتش را تمام کرد، شروع به تعویض لباسش کردیم. در آن زمان دست و پای پدرم سرد، چشمانش نیمه باز و نیمه بسته بود و به حالت نیمه هوشیار درآمد. کنارش ماندیم و منتظر بودیم که از دنیا برود. یکی دو ساعتی منتظر ماندیم و پدرم همینطور ماند. همان لحظه تمام لباس هایی را که از تنش درآورده بودیم دور انداختم. همسایه ای گفت: "اگر پدرت بیدار شود چه؟" من پاسخ دادم: "اگر بیدار شود، مسئولیت دور انداختن لباسهای کهنه و خرید لباسهای نو را به عهده میگیرم."
دست دراز کردم و دست پدرم را لمس کردم و دوباره گرم شد. پاهایش را لمس کردم و آنها هم گرم بودند. کم کم چشماش دوباره باز شد و من متحیر شدم. گفتم بابا چرا داخل نشدی؟ فرشته ای آمد تا او را ببرد، اما او وارد نشده بود. احساس کردم چیزی اشتباه است. پدرم گفت: من هم میخواهم وارد ملکوت آسمان شوم. پرسیدم نمی تونی وارد بشی؟ پدرم پاسخ داد: «به دروازه رسیدم، اتاقم را دیدم، اسمم را دیدم، اما چون امتحان بود نتوانستم وارد شوم. من مجبور شدم "نعمت خود را بشمار" (مجموعه ای از 90 سرود) را بخوانم. پدرم از فرشته پرسید: آیا می توانم به سرود دیگری تغییر دهم؟ من می توانم بیش از 30 سرود بخوانم. فرشته اجازه نداد و پدرم به کناری نگاه کرد. فرشته گفت: "این امتحان وزیر است، حتی سخت تر. شما نمی توانید آن را انجام دهید.» وقتی این را شنیدم ترسیدم و گفتم: «خواهر، خدا از طریق پدرم به هر دوی ما هشدار می دهد، زیرا هر دو در حال موعظه هستیم.»
بعد از آن پدرم میل به نوشیدن آب و خوردن غذا پیدا کرد. به تدریج توانایی مراقبت از خود را به دست آورد. او هر روز با عصا راه می رفت، انجیل را پخش می کرد و شهادت می داد. او به مردم می گفت که به عیسی ایمان بیاورند زیرا بهشت و جهنم وجود دارد و کسانی که به عیسی ایمان دارند هنوز باید کار کنند. او از اعضای خانواده ما خواست که صادقانه از آموزه ها پیروی کنند و به کسانی که ایمان نداشتند هشدار داد که سریعاً باور کنند. کسانی که ایمان آوردند باید هوشیار باشند، راه را دنبال کنند و کار پروردگار را انجام دهند تا در آینده با اطمینان پروردگار را ملاقات کنند.

بازدید از بهشت – اثر لیانگ ژویی
بلیط مجاز من برای بازدید - توسط لیانگ ژویی
هاللویا، من به نام مقدس خداوند عیسی شهادت می دهم: از طریق راهنمایی شوهرم برادر لو جیانشین بود که شروع به جستجوی راه ایمان کردم. بعداً تعمید گرفتم و روح القدس را دریافت کردم. خدا را شکر! دختر ما، نینگ، در 30 دسامبر 2011 در جمهوری چین به دنیا آمد. آوریل بعد، او نیز تعمید یافت و یکی از بره های خدا شد.
«این چیزی است که یوئیل نبی گفته است: «خدا میگوید در روزهای آخر، روح خود را بر همه مردم خواهم ریخت. پسران و دختران شما نبوت خواهند کرد، جوانان شما رؤیاها خواهند دید، و پیران شما خواب خواهند دید.» (اعمال رسولان 2: 16-18).
پطرس پاسخ داد: «توبه کنید و هر یک از شما به نام عیسی مسیح برای آمرزش گناهان خود تعمید دهید. و عطای روح القدس را دریافت خواهید کرد. وعده برای شما و فرزندان شما و برای همه کسانی است که دور هستند - برای همه کسانی که یهوه خدای ما آنها را خواهد خواند.» (اعمال رسولان 2:38-39).
زمانی که نینگ به دنیا آمد، تحت معاینات سونوگرافی مغز و قلب قرار گرفت که علائم «کیست شاخ قدامی بطن جانبی دو طرفه» و «فورامن بیضی شکل قلب باز» برای او تشخیص داده شد. اگرچه پزشکان تخمین زدند که مشکل عمده ای ایجاد نمی کند و بیشتر نوزادان تازه متولد شده از این شرایط جذب و بهبود می یابند، اما همچنان من و همسرم را عمیقاً نگران می کرد. هر زمان که فرصت دعا داشتیم، از خداوند عیسی برای راهنمایی او دعا می کردیم. قبل از خواب شبانه، در سکوت به درگاه خداوند دعا کردیم، زیرا "رستگاری در هیچ کس دیگری یافت نمی شود، زیرا هیچ نام دیگری در زیر آسمان به بشر داده نشده است که باید به وسیله آن نجات پیدا کنیم." (اعمال رسولان 4:12) ما امیدوار بودیم که نینگ در آغوش خداوند شفا یابد.
یک شب در اسفند ماه امسال خواب دیدم. مسیری طولانی و طولانی را در تاریکی قدم میزدم، به ظاهر هدفمند، اما در واقعیت، در رویا نمیدانستم به کجا میروم. ناگهان تصویر مقابلم از مسیری تاریک به مکانی روشن تبدیل شد. یک ساختمان فوق العاده بلند وجود داشت و من بلافاصله متوجه شدم که این ساختمان مدرن بهشت است. همانطور که در شهادت شنیده بودم به در ورودی نزدیک شدم. در ورودی، نگهبانی با لباس سفید بود که از همه کسانی که می خواستند وارد شوند، سؤال می کرد. از دور نمی توانستم بفهمم چه می گویند. به برخی اجازه ورود داده شد، در حالی که برخی دیگر نمی توانستند. بعد به ذهنم رسید که بدون اینکه چیزی بیاورم اینجا آمدم. چگونه می توانستم وارد شوم؟ با احضار شجاعت، به نگهبان نزدیک شدم و پرسیدم که آیا می توانم وارد شوم؟ نگهبان به من نگاه کرد و گفت: "تو روح القدس را داری، پس می توانی وارد شوی." به نظر می رسد که ذکر کتاب مقدس از «و شما نیز با شنیدن پیام حقیقت، انجیل نجات خود، در مسیح قرار گرفتید. هنگامی که ایمان آوردید، با مهر او یعنی روح القدس موعود مشخص شدید» (افسسیان 1: 13-14؛ دوم قرنتیان 1: 21-22) کاملاً صادق است.
وارد حیاط تالار بزرگ شدم و بلافاصله به سمت صفحه تلویزیونی بزرگ کشیده شدم. در داخل، آنها یک فید زنده از افرادی را که در کنار دریا غسل تعمید میدادند، پخش میکردند، درست مانند یک بازی بیسبال زنده با علامت «زنده» در گوشه بالا سمت راست. واقعا باور نکردنی بود
من متوجه شدم که وقتی هر یک از ما تعمید می گیریم، ارواح در بهشت می دانند که چه کسی بره خداوند شده است. در اطراف سالن طبقه اول چندین محل تجمع وجود داشت و در هر مکان افراد زیادی به آموزه ها گوش می دادند. یک گردهمایی خاص بیشترین روحیه را داشت، بنابراین با کنجکاوی توقف کردم و مشاهده کردم. روحی که از آنجا می گذشت از من دعوت کرد که به آنها ملحق شوم و به آموزه ها گوش دهم. پس از بررسی دقیقتر، دیدم که این محل تجمع میتواند حدود 400 تا 500 روح را در خود جای دهد، و عیسی در جلو ایستاده بود و خطبه میگفت.
با اینکه میخواستم بمانم و به خطبه عیسی گوش دهم، نمیدانم چرا، اما بیشتر کنجکاو بودم که در مورد ساختار معماری بهشت بدانم، بنابراین از محل تجمعی که عیسی در آن صحبت میکرد، خارج شدم. همانطور که به راه رفتن ادامه دادم، متوجه شدم که آسانسورهای بهشت شفاف هستند. از روی کنجکاوی، سوار یکی از آسانسورها شدم و از یک روح نزدیک پرسیدم که آیا محدودیتی برای رفتن به کدام طبقه وجود دارد؟ روح پاسخ داد: "همه برای دسترسی به هر طبقه آزاد نیستند." با شنیدن این حرف احساس جسارت کردم و نمی دانستم به کدام طبقه می توانم برسم، بنابراین خودم وارد آسانسور شدم و دکمه طبقه بالا را فشار دادم.
وقتی آسانسور به طبقه آخر رسید، یک راهرو شیشه ای شفاف L شکل در جلو دیدم. از طریق شیشه میتوانستم محوطه غسل تعمید را به مساحت 20 تا 30 متر مربع در سمت راست ببینم. به نظر می رسید این نمایش صحنه های غسل تعمید از مکان های مختلف در سراسر جهان است. میل شدیدی داشتم که آن را از نزدیک تجربه کنم، بنابراین به سرعت از راهرو شیشه ای L شکل گذشتم و به محل غسل تعمید با تصاویر پیش بینی شده رسیدم. ایستادم و تماشا کردم که یک تازه ایماندار در ساحل زیبای دریا تعمید میگیرد که نامش را نمیدانستم... در آن لحظه از خواب بیدار شدم.
من به شوهرم از آرزوی رفتنم به بهشت گفتم، اما در تعجب بودم که چگونه می توانم وارد بهشت شوم چون هنوز زنده ام. شوهرم به من گفت که مجوز ویژه ای برای بازدید از ملکوت بهشت دریافت کرده ام. خدا را شکر. با نگاهی به دخترمان نینگ، میدانستم که این سفر فقط برای دیدن مناظر بهشت نیست، بلکه مهمتر از آن، لطف خدا بر کل خانواده ما و شفای بیماری نینگ است. همانطور که در ایوب 22:21 نوشته شده است: «تسلیم خدا شوید و با او در صلح باشید. به این ترتیب سعادت نصیب شما خواهد شد.» خدا را شکر. باشد که تمام جلال به خدای واقعی در بهشت داده شود. آمین!
لینک ها و منابع
تامسوی واقعی عیسی کلیسای شهادتین فیض
عنوان: دو رویا درباره بهشت و جهنم
-Peng Dingkai – 2016 – جلسه روحانی دانشجویی کلاس 2-3، منطقه جنوبی – کلیسای Kaohsiung
رؤیاها و رویاها - شهادت توسط جیان چوگوانگ، دانشجوی الهیات
جلسه روحانی دانشجویی کلاس 2-3 در منطقه جنوبی در کلیسای کائوسیونگ از 3 تا 7 ژوئیه 2016 برگزار شد. در این جلسه دانش آموزی به نام پنگ دینگکای و مشاوری به نام چن مینجون رویاها و رویاهایی را تجربه کردند. (این مقاله نزدیک به 3000 کلمه است. نسخه زیر خلاصه شده است.)
1. در 5 ژوئیه 2016 (روز سوم)، در هنگام نماز عصر، دینگکای تخت عیسی خداوند را پشت منبر دید که در هر طرف یک صندلی قرار داشت. در دو طرف کلیسا، 13 فرشته (آنهایی که در جلو بودند شمشیر در دست داشتند) وجود داشت. دینگکای خداوند عیسی را دید که تاج و تخت را ترک کرد و بلند شد تا دست روی دانش آموزان دو ردیف اول بگذارد. علاوه بر این، نزدیک به 200 فرشته دست روی همه افراد کلیسا گذاشته بودند.
2. بعدازظهر روز 6 جولای 2016 (روز چهارم) دینگکای حال خوبی نداشت و در خوابگاه استراحت کرد. او در خواب دید که او را به بهشت بردند و دو راه دید. در سمت چپ یک مسیر صخره ای کوچک با تعداد کمی از مردم بود. دینگکای در حالی که یک صلیب سه متری را روی پشت خود حمل می کرد، به سرعت به جلو رفت. از طرفی راه راست جاده ای بزرگ بود که جمعیت زیادی داشت که همه قد بلند بودند. وقتی به دروازه بهشت رسیدند، کسانی که به عیسی ایمان نداشتند، کسانی که ثمره روح القدس را به بار نیاوردند، و کسانی که در کتاب زندگی نوشته نشده بودند، فورا ناپدید شدند و به جهنم رفتند. بعداً، فرشته ای دینگکای را به بهشت هدایت کرد. آنها ابتدا از دروازه جلوی باغ عدن گذشتند و از آن عبور کردند. پس از خروج از باغ عدن، در سمت چپ قصری به نام خیمه وجود داشت که به دستور خداوند توسط موسی ساخته شد. در داخل قصر چند نفر دور یک نفر جمع شده بودند و مشغول گفتگو بودند. فرشته دینگکای را به موسی و شاگردان خداوند عیسی معرفی کرد و عیسی در مرکز قرار داشت. فرشته همچنین به دینگکای گفت که برای انجام کار خدا تلاش کند و برای خداوند شهادت دهد.
سپس، دینگکای به جهنم برده شد و توصیفات کتاب مکاشفه را دید. دریاچه ای از آتش سولفوریک و کرم های بزرگ در ساحل وجود داشت. مردمی که به جهنم انداخته شدند نتوانستند بالا بیایند.
3. در 7 ژوئیه 2016 (روز پنجم)، پس از نماز ختم صبح، در حین نماز، خواهر مینجون، مشاور، پرتویی از نور را دید که از منبر به سمت کلیسا می تابد. او همچنین هشت فرشته را دید که روی هشت دانش آموزی که روح القدس نداشتند، دست دراز می کردند و یک فرشته خاص به شدت می درخشید. بعداً اعلام شد که یک دانش آموز روح القدس را دریافت کرد و این دانش آموز بود که فرشته درخشان در هنگام دست گذاشتن به او کمک کرد.
سرود 46
عنوان: رویاها و رویاهای دانش آموز
پنگ دینگکای در کنفرانس معنوی دانشجویی کلیسای کائوسیونگ - رونویسی شده توسط مادرش
در خلال کنفرانس معنویت دانشجویی کلاس دوم و اول در کلیسای کائوسیونگ، پسرم دینگکای در اولین نماز عصر روح القدس را دریافت کرد. در شام سوم نماز دید. هنگام دعا، خداوند عیسی را دید که در حال دعا است و دست روی مومنان ردیف اول و دوم گذاشته است. بیش از 200 نفر در جماعت بودند و فرشتگان در دو طرف برای نماز جمع شده بودند.
روز چهارم، در تعطیلات بعد از ظهر، دینگکای که در ابتدا احساس ناراحتی می کرد، تصمیم گرفت چرت بزند. به طور غیرمنتظره ای خواب دید که فرشته ای او را به بهشت برد. فرشته از او پنج سوال پرسید و سپس اجازه داد وارد شود. فرشته نیز کتابی را که در دست داشت به او نشان داد که گفت کتاب زندگی است. فرشته بیشتر دینگکای را به باغ عدن هدایت کرد، جایی که یک خیمه در پشت آن بود. دینگکای مقدسینی مانند موسی، هارون، پولس و دیگران را دید که با خداوند عیسی و فرشتگان گفتگو می کردند. او حتی نگاهی به عرش خدا انداخت.
سپس فرشته دو راه را به دینگکای نشان داد: یک راه باریک و دشوار که به ملکوت بهشت منتهی میشود و یک مسیر وسیع و آسان که به جهنم منتهی میشود. دینگکای متوجه شد که بیشتر مردم مسیر وسیع را انتخاب میکنند در حالی که تنها تعداد کمی از آن مسیر باریک را طی میکنند. فرشته او را به دیدن دریاچه آتش در جهنم برد، جایی که شیطان درجه حرارت را کنترل می کرد. Dingkai شاهد بود که دمای دریاچه در ابتدا 100 درجه بود و حتی بیشتر شد. او همچنین یک آبشار قرمز، ارواح در لباس سیاه و قرمز، آتش خاموش نشدنی، مردمی که با زنجیر بسته شده بودند، دریاچه ای از گوگرد و کوهی با میخ دید. (حساب فوق توسط مادر دینگکای، ژو لیتین، بر اساس اشتراک گذاری او پس از بازگشت به خانه ضبط شده است.)
(منبع مقاله: Church Line)
جانی چنگ 03 آوریل 2011
هاللویا، به نام خداوندمان عیسی مسیح، من در مورد تجربهای که در 26 دسامبر 1999 در هنگام دعا در کلیسای تورنتو، کانادا داشتم، شهادت میدهم. در طول این دعا به پدرم فکر میکردم که در تایوان به سختی کار میکرد تا خانوادهام را اینجا در کانادا تأمین کند.
آخرین باری که او را دیدم بیش از یک سال پیش بود و واقعا دلم برایش تنگ شده بود. با وجود اینکه پدرم خیلی سخت گیر است، باز هم دوست داشتم که برگردد و مرا در آغوش بگیرد و به او بگویم که چقدر دوستش دارم. فکر کردن به دور بودنش باعث شد بخواهم گریه کنم.
چند دقیقه بعد از شروع نماز، ناگهان نور درخشانی به چشمانم تابید و شروع به احاطه کرد تا جایی که کاملاً مرا احاطه کرد. شخصی را دیدم که جامه سفید پوشیده بود به طرف من. به دنبال او پنج تا شش نفر بودند که همگی لباس سفید پوشیده بودند. سپس متوجه شدم که اولین نفر عیسی بود و افرادی که او را دنبال می کردند فرشتگان بودند!
عیسی به سمت من رفت و آغوش محبت آمیز خود را دور من قرار داد. در آن لحظه به طرز باورنکردنی احساس شادی، آرامش و آرامش داشتم. من کاملاً احساس امنیت و محافظت می کردم. عیسی برای مدتی طولانی مرا در آغوش گرفت. سپس گفت: من پدر شما هستم، من خدای شما هستم. عیسی به من می گفت نگران نباش. حال پدرم در تایوان خوب می شود و عیسی از او و من مراقبت می کند.
از روی کنجکاوی، سرم را بلند کردم زیرا می خواستم ببینم عیسی چه شکلی است. اما من نمیتوانستم صورت او را ببینم، زیرا بسیار درخشانتر از خورشید میدرخشید. صورت فرشتگان نیز مانند حضرت عیسی می درخشید. فرشتگان دور من و عیسی دایره ای تشکیل دادند و دست در دست هم گرفتند. آنها سرودهایی را به زبان روحانی خواندند و خداوند را ستایش کردند. با وجود اینکه نمیفهمیدم چه میخوانند، صدایی ملکوتی، موزون و آهنگین به نظر میرسید. در تمام عمرم آواز به این زیبایی نشنیده بودم!
سپس به جایی که زانو زده بودم نگاه کردم. زمین کاملاً سفید شده بود و سفیدی به تدریج از نقطه ای که من و عیسی در آن بودیم پخش شد و از همه جهات تابش کرد تا جایی که کل منطقه را پوشاند. به نظر می رسید کلیسا ناپدید شد و من احساس کردم که دیگر در دنیا نیستم - فهمیدم که در بهشت هستم! این اولین باری بود که با چشمان خود نگاهی اجمالی به ملکوت بهشتی می دیدم. کلمات نمی توانند منظره زیبایی را که مرا احاطه کرده است توصیف کنند. همه چیز سفید خالص بود، اما عجیب به نظر نمی رسید.
بعد صدای زنگ نماز را شنیدم. عیسی برخاست و با فرشتگانی که او را دنبال می کردند، رفت. همه آنها در یک نور سفید در دوردست ناپدید شدند.
با پایان یافتن رؤیا، حضور سایر برادران و خواهران را که در کنار من مشغول دعا بودند، احساس کردم. چشمانم را باز کردم و متوجه شدم که در کلیسا هستم. از اینکه پدر آسمانی ام مرا در آغوش گرفته بود و او را با چشمان خود دیدم، بسیار خوشحال شدم!
این یک تجربه فوق العاده بود که هرگز فراموش نمی کنم. اکنون می دانم که خداوند، خدای من، عزیزترین، گرانبهاترین و دوست داشتنی ترین پدر آسمانی من است. او از من مراقبت خواهد کرد، مرا دوست خواهد داشت و همیشه در کنار من خواهد بود. من از اینکه فرزند او هستم احساس خوشبختی می کنم. باشد که تمام جلال و ستایش برای خداوند ما عیسی برای همیشه داده شود. سپاس خداوند را! آمین
Find the address of a church
Please change the parameter 10Km to search for nearby churches
About True Jesus Church
If there is no church of ours where you are, but you want to contact the church, you can leave a message to
Please select the link below to request assistance through the church general mailbox.
How do I pray?(the right prayer)
Kneel with humility
Close your eyes to concentrate.
Begin by saying, “In the name of Lord Jesus I pray.”
Praise the Lord by saying, “Hallelujah!”
Spend time to speak with God from your heart and ask Him to fill you with the Holy Spirit.
Conclude your prayer with, “Amen.”